به نام آشناترین آشنایان ...
همیشه چیزی رو از دست میدم که بتونم بهتر از اونو بدست بیارم راز خوشبختی اینکه بفهمم تمام انسانها دلیل خوشبختی من هستن دلم برا همه تنگیده ... اخه ... بمیرم الهی دوستون دارم من عاشق همه شمام دوستای مهربونم خواننده های وب با من مهربون باش ... هی روزگار ... اکه بلند حرف بزنی صدات رو می شنوند اما اگه اروم حرف بزنی... به حرفات گوش میدن شلللللللللللللللللللللااااامممم خوبین ؟ چه خفرا ؟ امروز روز خیلی خوبیه عالی خدایا شکرت ... خدا همه روزا رو مثل امروز کنه نه بهتر از امروز شما چه خفرا ؟ با مهر ماه چه می کنید ؟ دلم برای راهنمایی حسابیی تنگیده خلاصه ما هستیم دیگه با من در ارتباط باشید برام نظر بذارید سعی می کنم جواب بدم با من مهربون باش راستی .. هیچی ولش کن تو پست بعدی می گم یادتون باشه از معلمای باحالمونم بگم فعلا بای عید سعید فطر مبارک باد هورررررررررررررا بی تو ONLINE شبي باز از آن ROOM گذشتم HARD PC از عشق تو هنگيد پیله ات را بگشای تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی یادمان باشد کوری نقص نیست نقص آن است که همه جارا ببینیم و هیچ چیز خوشحالمان نکند ... همیشه واسه گلی خاک گلدون میشم که اگه به آسمون رسید ، ریشه اش رو یادش بمونه ... ۱۴/۲/۸۸ میمانم برای ساختن و نمیسازم برای ماندن... /۲/۱۲۸۸ اگه خدا آرزویی رو در دلم انداخت ،میدونم که توانایی رسیدن به اون رو درمن دیده ... ۱۰/۲/۸۸ من به پشت کارم اعتماد دارم پس... شانس برام بی معنیه ۵/۲/۱۳۸۸ سلام سلام سلام من اومدم با سال جدید راستی دوستان گل سال نو و عیدتون هم مبارک همتون رو خیلی دوست دارم دلاتون همیشه بهاری ... سال ۱۳۸۸ امیدوارم برای همتون سال خیلی خیلی خوبی باشه راستی از همه مهم تر همه با هم دعا کنیم که امسال سال ظهور باشه دعا کنیم که بیاد همون تجلی عشق دعا کنیم ، دعا ... نرم نرمک می رسد اينک بهار خوش به حال روزگار " فریدون مشیری " آخرین پست سال ۱۳۸۷ هم عید همتون مبارک بهترین ها و زیبا ترین ها رو برای تک تک تون آرزو دارم خوش بگذره تاااااااااااااااا سال ۱۳۸۸ تا سال بعد .... همه چیزبگذرد ... این نیز بگذشت ... شاید دیگرمرا نشناسی شاید مرا به یاد نیاوری اما من تورا خوب می شناسم . ما همسایه ی شما بودیم وشما همسایه ی ما و همه مان همسایه خدا همیشه خواب زمین را می دیدی .آرزویی رویاهایت را قلقلک می داد دلت میخواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آوردمن هم همین کار را کردم بچه های دیگر هم ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد ... تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه خدا . ما گم شدیم و خدارا گم کردیم... دوست من،همبازی بهشتی ام ! نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند :از قلب کوچک تو تامن یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا بلند شو از دلت شروع کن شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم... " گزیده ای از نوشته های عرفان نظر آهاری" دوست من! من همان آشنای دیرینه ام شاید مرا به یاد نیاوری اما اگر کمی پای نوشته ها و حرف هایم بنشینی آگر فقط اراده کنی مرا به یاد می آوری قول می دهم ... دوستدارت : آشنا هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که تویی برنیاید دگر آواز از من ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد آه باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس نه توان کرد ز بیدردی شیرین فرهاد کار شیرین به جهان شور برانگیختن است عشق در جان کسی ریختن است کار فرهاد برآوردن میل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه درآویختن است رمز شیرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست آن که آموخت به ما درس محبت می خواست جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تابی بودت هر نفسی به وصلی برسی یا نرسی سینه بی عشق مباد .... " فریدون مشیری " عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است. " عرفان نظرآهاری " روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادري است روزی كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند قفل افسانه ايست و قلب براي زندگي بس است روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي روزي كه آهنگ هر حرف زندگي است تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم روزي كه هر لب ترانه ايست تا كمترين سرود، بوسه باشد روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايي و مهرباني با زيبايي يكسان شود روزي كه ما دوباره براي كبوتر هايمان دانه بريزيم و من آن روز را انتظار مي كشم حتي روزي كه ديگر نباشم " احمد شاملو " روی دفتر هایم ، روی میز تحریرم ، روی درختان ، روی ماسه ، روی برف ،
روی همه صفحه های خوانده شده ، روی صفحه های سفید ، روی سنگ و خون و کاغذ یا خاکستر ، نام تو را می نویسم روی جنگل و کویر ، بر آشیانه ها و گل های طاووسی ، روی همه تکه پاره های آسمان لا جوردی ، روی مرداب ، این آفتاب پوسیده ، روی رودخانه ، این ماه زنده ، نام تو را می نویسم و به نیروی یک واژه ، زندگی را از سر می گیرم ، من برای شناختن و نامیدن تو، پا به جهان گذاشته ام ، ای آزادی ! سکوت میان این همه صدا ، میان فریاد ها بی فایده است فریاد هارا هم کسی نمی شنود ، به گوش نمی رسند چه تفاوتی ست میان فریاد و سکوت ، وقتی که هیچ کدام به گوش نمی رسند ... شعر از : خودم آدمها اغلب نامعقول ، نا مانوس ، غیرمنطقی و خود خواهند ، ۱-دوست داشتید جای چه کسی می بودید ؟ فرشته ها گفتند:باید هر روز هفده بار بندگی كنم و هر بندگی را در بینهایت ، ضرب كنم و بینهایت رابریزم روی لحظه ها. فرشته ها گفتند: باید هر شب دستمالم را از شبنم خیس خیس كنم. ازشبنمی كه اشك خدا روی آن چكیده است ... و دستمال را بگذارم روی پیشانی روحم تا تبم پایین بیاید. فرشته ها گفتند:باید هر طور شده جانمازی ببافم از ساقه ی لاله . آن وقت با اقتدا به آسمان و آزادگی ، هزار ركعت نماز فریاد بخوانم. قربتا الی الله. فرشته ها گفتند : باید مواظب باشم مواظب آن امانت بزگ روی این شانه های كوچك. مواظب آن قشنگترین یادگاری خدا در روی زمین مواظب عشق! فرشته ها گفتندباید جواب سلام خدا و پرنده ها و آدمها را یك جور داد... ومثل درختان صلوات فرستاد ومثل پرنده ها،قنوت خواند و مثل كویر روزه گرفت. فرشته ها گفتند:باید همه در به در بگردیم دنبال خدا و یك عالم دوست داشتن و كمی عقل. فرشته ها گفتند:باید یك جایی، شاید جایی مثل سلامهای آخر نماز ، یا جایی مثل اولین سلام قطره و دریا خودم را گم كنم برای همیشه ... و آن وقت ، هر چه كه دارم بدهم باد ببرد و هرچه را كه خدا و فرشته ها و این دنیایی ها و آن دنیایی ها دارند ، ازشان قرض بگیرم فرشته ها گفتند:باید یادم بماند كه به اندازه ی همه ی دریاهای خدا،باید گریه كرد و به اندازه ی همه ی درختهای خدا، باید سبز بود... وقتی فرشته ها رفتند،من ماندم و لبخند خدا و یك عالم دعا كه قول داده بودم مستجابشان كنم! ای که به ریزش اشکها رحم می کنی ای مهربانترین مهربانان ... کسی به شوق تو می خواهد پرواز کند تو پروبالش باش ... کسی به شوق تو می روید تو آبش باش ... کسی از سوزش دل با تو سخن می گوید تو زبانش باش ... کسی تو را بی آنکه بداند جستجو می کند تو مقصد و مقصودش باش ... کسی تو را صدا می کند تو ندایش باش ... کسی تو را عشق می ورزد تو معشوقش باش .... معلم پای تخته داد ميزد :معلم نالهآسا گفت : بچهها در جزوههای خويش بنويسيد َ زنده ياد خسرو گلسرخي باز باران با ترانه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
DING
يادم آمد که شبي با هم از آن CHAT بگذشتيم
ROOM
WINDOWS
CHAT
تا فراموش کني چندي از اين LOG OUT , ROOM کن
تا به دام تو در افتم ROOM ها گشتم وگشتم
......
ROOM اي از پايه فرو ريخت
HACKER
........
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن ROOM گذشتم!
![]()
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی پوشی به کام
باده رنگين نمی بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
هم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.

به هر حال آنها را
اگر مهربانی کنی ، تو را متهم به داشتن اهداف پنهانی و سود شخصی میکنند،
به هر حال مهربان باش .
اگر موفق شدی در کارهایت از دیگران پیشی گیری ، دشمنانی سخت خواهی داشت،
به هر حال موفق باش .
اگر درستکار و راستگو باشی ، ممکن است سرت کلاه برود،
به هر حال راستگو باش .
آنچه را سالها زحمت کشیدی و ساختی ، ممکن است دیگران به ناگهان از بین ببرند،
به هر حال سازنده باش .
اگر به دیگران چیزی آموختی ، ممکن است قدردانت نباشند ،
به هر حال آموزنده باش .
اگر به آرامش و شادی دست یافتی ، ممکن است به تو حسادت کنند،
به هر حال آرام و شاد باش .
اگر به دیگران نیکی کنی ، ممکن است فردا همه را فراموش کنند ،
به هر حال نیکوکار باش .
اگر جانت را در راه آرمانت فدا کنی ، ممکن است کافی نباشد،
به هر حال فداکار باش .
برای اینکه آسوده باشی ، بدان همه چیز بین تو و خداست
پس ...
به همین فکر کن و آسوده باش.
![]()
چند تا سوال دوستای عزیز
خوش حال میشم نظر دوستان و بازدید کنندگان را بدونم![]()
این ها فقط چند تا سوال دوستانه و از روی کنجکاوی است
پاسخ هاتون رو در قسمت نظرات برام بنویسید
ممنون از همکاری تون
![]()
۲-خوشبختی یعنی چه ؟
۳-آیا شما فرد خوشبختی هستید ؟
۴- از خودتان راضی هستید ؟
و...
۵-نظرتون راجع به من چیه ؟


صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسي ها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشهای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اينکه بيخود های و هو می کرد و با آن شور بیپايان
تساويهای جبری را نشان میداد
با خطی ناخوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکیبرخاست
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچهها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
:و او با پوزخندی گفت
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال میپرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگرديد؟
يا چهکس ديوار چينها را بنا میکرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم میگشت؟
يا که زير ضربه شلاق له میگشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چهکس آزادگان را در قفس میکرد؟
.......يک با يک برابر نيست
مي خورد بر بام خانه
يادم آيد كربلا را
دشت پر شور و نوا را...
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |




